امروز دقیقا ده روزه که من در جای جای این سرزمین مادری (ایران ) قدم می گذارم ....
و تمام خاطرات لحظه به لحظه برام زنده می شه .... یک سال و پنج ماه بود که دور بودم از این خاک غریب ....می گم غریب چون این روزها در و دیوار این شهر بوی غربت گرفته ....
من را ببخشید متاسفانه به دلیل مشغله کاری نمی توانم به کلبه قشنگ شما عزیزان بیام و یا وبلاگم را به روز بکنم ولی از همه مهشیدها .مریم ها .مرتضی ها .یلدا ها .امیر علی ها . امین ها .دلتنگ ها .نانا ها .قیفی ها .محمد ها .گونال ها .علی رزاقی ها . لبخند ایرانی ها .کیامهر ها .آنشرلی ها.اصالت صحراها .محمد ها و تک تک دوستان عزیزم که متاسفانه اسمشون در خاطرم نیست بی نهایت سپاسگزارم که من را مورد لطف و محبت خودشون قرار می دهند و به وبلاگم سر می زنند ...همین جا این قول را به تمامی شما عزیزان خواهم داد که در اسرع وقت به سراغ کلبه های پر ز محبتتون بیام و سلامی عرض کنم ...
در پناه خدا باشید
دیشب رویایی داشتم : خواب دیدم بروی شنها راه می روم ؛ همراه با خود خداوند . و
بروی پرده شب تمام روزهای زندگیم را ؛ مانند فیلمی می دیدم . همان طور که به گذشته ام نگاه می کردم ؛ روز به روز از زندگی را میدیدم . دو رد پا بروی پرده ظاهر شد ؛ یکی مال من و یکی مال خداوند.
راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصیص یافته خاتمه یافت آن گاه ایستادم و به عقب
نگاه کردم . در بعضی جاها فقط یک رد پا وجود داشت ..... اتفاقا ؛ آن محلها مطابق با
سخت ترین روزهای زندگیم بود؛روزهایی با بزرگترین رنجها ؛ ترسها ؛ دردها و....
آن گاه از او پرسیدم : خداوندا ! تو به من گفتی که در تمام ایام زندگیم با من خواهی بود و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم . خواهش می کنم به من بگو چرا در آن لحظات دردآور مرا تنها گذاشتی؟ خداوند پاسخ داد : فرزندم ؛ ترا دوست دارم و به تو گفته ام که در تمام سفر با تو خواهم بود . من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت .....
نه حتی برای لحظه ای . و من چنین نکردم . هنگامی که در آن روزها ؛ یک رد پا بروی شن دیدی ؛ من بودم که تو را به دوش کشیده بودم......!
سلام همراهان مهربانم
قبل از هر کلامی از تک تک شما عزیزان عذر خواهی می کنم به دلیل تاخیری که در پاسخ دادن به کامنت های محبت آمیزتان داشتم ...
من در این مدت به سفری خارج از هند رفته بودم که به دلیل کمبود وقت نتوانستم به وبلاگم سر بزنم و جواب پیام های شما مهربانان را بدم .
اجازه بدهید که به دلایلی از نام بردن اسم مکانی که رفته بودم خود داری کنم .امیدوارم مرا به خاطر این تاخیر و اینکه بدون خدافظی رفتم ببخشید...
و ممنونم از شما که در غیاب من باز هم به وبلاگم بارها و بارها سر زدید و برام پیام هایی پر از محبت و دلتنگی گذاشتید...سعی کردم که به تمام وبلاگ شما عزیزان سر بزنم و سلامی داشته باشم امیدوارم که کسی را فراموش نکرده باشم .
در آخر از دوستانی که برایم نظرات خصوصی گذاشته اند در خواست می کنم که برایم از طریق یاهو ایمیل بفرستند.متاسفانه بخش نظرات خصوصی وبلاگ من کار نمی کند یخاطر همین نتوانستم نظرات شما را بخوانم ...
ممنونم
همیشه پایدار باشید
صبح ساعت ٧ منتظر ماشین بودم که بیاد دنبالم برم بمبئی ...ساعت ٩ آمد اونم بعد از کلی زنگ زدن به راننده و صاحب ماشین...
خیلی حس دوست داشتنی بود ...همش به این فکر می کردم که لحظه برخوردمون چه طوری خواهد بود...به این فکر بودم که تمام تلاشم را باید بکنم تا به خانوادم خوش بگذره این یک ماهی که اینجا می مونند....
ساعت ١٢/٣٠ رسیدم فرودگاه بمبئی ... هنوز هواپیما نشسته بود...یکسال بود که ندیده بودمشون...چرا این ساعت نمی گذشت ؟انگار زمان ایستاده بود...نمی دونم براتون پیش آمده که منتظر دیدار یکی از عزیزانتون باشید لحظات نزدیک به دیدار حس کنید که دیگه آروم و قرار ندارید و نمی توانید تحمل کنید که زمان آهسته بگذره ...
شاید بیشتر از ٣٠ بار من در زمانی که منتظر بودم هواپیما بشینه و خانوادم از سالن بیان بیرون ، به ساعت نگاه کردم ...
بلاخره بعد از اینکه چند بار پرسیدم از مسئولین داخل سالن گفتند که هواپیمای ایران ایر فرود آمده ...
بعد از ١و۴۵ دقیقه از سالن اومدند بیرون (توی فرودگاه بمبئی مثل ایران نیست که شما بتوانید تابلوی اعلانات اطلاعات پروازها را ببینید) .
یک سالن کوچک در قسمت درب خروجی هست که صندلی چیدند و شما می توانید که بلیط ورودی به اون سالن را بخرید و برید داخل روی اون صندلی ها بنشینید...
وگرنه که باید داخل قسمت خروجی حیاط فرودگاه منتظر بیاستید...
من داخل سال بودم ... خواهر زادم تا من را از دور دید شروع به دویدن کرد...
چند لحظه ای را تو آغوشم بود تا بعد رضایت داد که بزارمش پائین تا با دیگران هم سلام و احوالپرسی کنم ...واقعا نمی توانم توصیف کنم اون لحظه را ....فقط می گم که یکی از قشنگترین لحظه های زندگیم بود...
چمدونها را داخل ماشین گذاشتیم (جاتون خالی کلی سوغاتی و خوراکی ایرانی )
به طرف پونا به راه افتادیم ... ١۵ اسفند بود و هوای بمبئی به شدت گرم و شرجی... از اون جائی که آقای دادشی عزیز به شدت گرمائی ... خیلی پکر شد از دیدن این آب و هوا و گفت وای من چطوری این هوا را یکماه تحمل کنم ... بهش گفتم که هوای پونا اصلا اینطوری نیست نگران نباش... از بمبئی که خارج شدیم و وارد جاده پونا شدیم رضایت را توی نگاهش دیدم چون هوا خنک شد...
خونه را که دیدند دیگران چیزی نگفتند ولی دادشم گفت بد نیست
تازه فکر کنید که اون موقع من یکی از بهترین و بزرگترین خونه را توی بهترین منطقه پونا داشتم ولی به چشم بچه ای که تو ایران زندگی می کنه نیامد !
البته حق هم داشت ..زندگی تو ایران خیلی متفاوت از زندگی اینجاست ...
ما نشستیم به حرف زدند توی هال و بابا جون تو اون شلوغی و سر و صدا ما چطوری تونست کنار ما روی تختی که تو هال بود از ساعت ۶ عصرتا ٨ صبح فردا بخوابه ، برای هممون جای تعجب داشت ... !!
بعد از ٣ روز به جزیره گوا رفتیم جاتون خالی ...خیلی خیلی خوش گذشت می خواستیم ٣ روز باشیم ولی همه گفتند که بیشتر بمونیم و ۶ روز را در آرامش آنجا بودیم ...
به پونا برگشتیم و روزهای بعد به خرید و بازار و تفریح گذشت ...
سال تحویل کنار خانوادم بودم و چقدر اون لحظه دوست داشتنی بود....
ما نکاشته هایمان را هرگز درو نمی کنیم .
پس به آن دوست بگو خستگی کاشته ای که خستگی برداشت می کنی .
اینک به مدد نیرویی که در توست و چه بخواهی و چه نخواهی زمانی از دست خواهد رفت .چیزی نو
و پر نشاط بساز....
چیزی که اگر تو را به کار نیاید دست کم متعلق به دیگران شود!
این روزها که کم کم دارم به تاریخ بازگشتم به ایران نزدیک می شم یاد روزی افتادم که بعد از یکسال به ایران برگشته بودم و در فرودگاه مسئولین به گرمی ازم استقبال کردنند!!
بارش بارون تندتر و تندتر می شد...شنیده بودم که بارش بارون در هند ،در فصل بارندگی خیلی شدیده ولی آن چیزی که با چشم خودم می دیدم واقعا وصف ناشدنی بود...
ولی این بارش شدید آدم را آزرده خاطر نمیکرد ، مخصوصا وقتی که به چهره آروم و خندان هندیها نگاه می کردی که چگونه خدا را بخاطر این نعمت زیباش ، شکر می کنند، اون موقع دل تو هم آروم می گرفت... بوی طبیعت و درختان همه فضا را پر کرده بود ......
برای ثبت نام اولیه به دانشگاه رفته بودم و مدارکم از جمله پاسپورتم را هم ، به همراه داشتم اون هم در شرایطی که درون یک نایلون قرار داشت و اون نایلون داخل کیف پاسپورتم بود و اون کیف پاسپورت داخل کوله پشتی قرار داشت ...
کارم که تمام شد و به خانه برگشتم .می خواستم که مدارک را از کیف خارج کنم و داخل کمد بگذارم که متوجه پخش شدگی مهر عکس پاسپورتم شدم (پاسپورتم اون موقع قدیمی بود)...
انگار بارون به هر نحوی که شده بود خودش را رسونده بود به پاسپورت من و مهر عکسم را یک کمی پخش کرده بود...
اون موقع فقط یک کمی ناراحت شدم از اینکه چرا باید این اتفاق بیافته ، با اینکه من پاسپورتم را کاملا پوشانده بودم به وسیله نایلون و دو کیف دیگه ...
ولی نمی دونستم که این آغاز روزهای تلخی است که بعد از ورود به ایران برایم رغم میخورد..
زمان به سرعت گذشت و روزی فرا رسید که به ایران پرواز داشتم ..
وارد فرودگاه که شدم و پاسپورتم را به گذرنامه تحویل دادم که مهر ورود بزنند...جلوی من را گرفتند و عنوان کردند که نمی توانم از فرودگاه خارج بشم...
و باید همراه مامورین به اتاق رئیس فرودگاه روم... من همینطور مات و متحیر بودم که چرا ؟مگر چه اتفاقی افتاده ...آنها پاسخی ندادند و خواستند که فقط همراهیشان کنم ...
ازشون خواستم که حدالاقل این اجازه را به من بدهند که چمدونهایم را بر دارم و بروم به خانواده ام که به استقبالم آمده بودنند خبر دهم که نگران نشوند ...ولی متاسفانه کم لطفی کردنند و حتی این اجازه را هم به من ندادند...
به اتاق رئیس که رفتیم کسی نبود و مجبور شدیم که به انتظار بیاستیم.. نیم ساعت ، ا ساعت ...
و من کوهی بودم از آتشفشان ... چون می دونستم که الان شدیدا پدرو مادرم نگران شده بودند..همه مسافرین پرواز هند فرودگاه را ترک کرده بودنند به غیر از من ....
بارها بارها از آنها خواستم که همراه من بایند تا به خانواده ام اطلاع دهم که من رسیده ام ...ولی باز هم قبول نکردند...
بلاخره آقای رئیس تشریف آوردند و شروع کردند به بازپرسی که این پاسپورت مال کیست و یا احیانا اگر مال شماست به کی داده بودید که استفاده کند؟اگر خودتون اعتراف کنید در مجازاتتون تخفیف قائل می شویم .....!!
من باورم نمی شد که این حرفها را خطاب به من می زنند...واقعا نمی دانستم که چی باید بگم ...
شروع کردم به گفتن اینکه مال هیچ کسی نیست و مال خودم است و ...
ولی قبول نداشتند، هر چقدر که اصرار کردند ، من بر موضع خود با جدیت بیشتری ایستادم ..
در نهایت گفتند که برای شما اینجا یک پرونده تشکیل می شه که شامل مشخصات کامل شما و آدرس منزلتون و شماره تلفن و غیره است ...
و دو راه حل برای شما وجود دارد که یکیش فرستادن پاسپورتتون به اداره تشخیص هویت از طرف ماست که این خیلی برای شما گران تمام می شه چون مجازات سختی براتون در نظرمی گیرند ....!!!
ودیگری اینکه خودتون پاسپورتتون را فردا ببرید اداره گذرنامه و بعد تشخیص هویت و اینکه آنها در نهایت جواب را به ما اعلام خواهند کرد...
گفتم خودم فردا می برم ... مشخصاتم را به طور کامل براشون نوشتم و بلاخره بعد از یک ساعت و نیم رهایم کردنند...
اومدم که چمدونها را بردارم ...که دیدم یکی از بارهام نیست ...ساکی که بیشتر سوغاتیها در آن بود را برده بودنند
لوازمم را جمع کردم و به سمت درب خروجی براه افتادم ...خانواده ام را از پشت شیشه دیدم که با چهره ای نگران اشاره می کنند که چی شده ؟
رفتم بیرون و بعد از مراسم سلام و روبوسی (که یکی از قشنگترین لحظات زندگیم بود)توضیح دادم که چه اتفاقی افتاد ...
خانوادم فکر کرده بودنند که من از پرواز جا موندم ...بعد از کلی پیگیری از فرودگاه ایران و بمبئی، فرودگاه بمبئی تلفنی بهشون اعلام کرده بود که کارت پرواز برای من صادر شده و من سوار هواپیما شدم ...
روز شنبه به همراه بابا به اداره گذرنامه رفتیم که ما را همراه یک نامه به اداره تشخیص هویت فرستادند..وقتی نامه را تحویل دادیم ..بازرس مربوطه شروع کرد سوال کردن ...که البته ابتدا نحوه پرسیدن سوالات آروم بود ولی کم کم شکل جدیتری به خودش گرفت و با صدای بلندتری ازم می خواستند که حقیقت را بگم که این پاسپورت مال چه کسی است و یا من به کی دادم تا استفاده کند ... من هر چقدر می گفتم که چنین اتفاقی افتاده و به وسیله بارون مهر پخش شده قبول نمی کردنند و می گفتند که همچین چیزی امکان نداره که این به وسیله بارون اینطوری شده بود باید کل پاسپورت از بین می رفت ...
گفتم من حقیقت را گفتم ولی اگر شما می خواین اعتراف دروغ میکنم و میگم مثلا پاسپورتم را برای استفاده به کس دیگه ای داده بودم ...اگر می خواین این را بشنوید ، بگید که من اون چیزی را که شما می خواهید اعتراف کنم .خیلی عصبی شده بودم مهم نبود برام که آنها چه واکنشی نسبت به حرفهای من نشان خواهند داد ...نمی دونم تا حالا براتون پیش آمده که بیگناه باشید ولی دیگران شما را محکوم کنند و شما به هیچ طریقی نتوانید بی گناهی خود را ثابت کنید..خیلی حس دردناکیست...
بابا که تا اون موقع به نرمی و آهستگی صحبت می کرد ، یک دفعه چنان عصبانی شد که با صدای بلند فریاد زد که بس کنید آقا ، جلوی من دارید به دختر من تهمت می زنید،شما با داشتن کدوم مجوز این بچه را اینطوری محکوم و ناراحت می کنید.بچه من فقط یک دانشجو است که رفته بیرون از کشور درس بخوانه وحالا بعده یک سال برگشته شما دارید اینطوری ازش استقبال می کنید....
من بابا را آروم کردم و به بازرس گفتم که اگر من کلاهبرداری و تقلب این کارها را بلد بودم به جای اینکه اینکار را با پاسپورتم بکنم و بیام ایران ، می رفتم یک کشور بهتر مثل امریکا و یا کانادا،...اینقدر عصبانی شد که گفت برید بیرون خانوم ، برید یک هفته دیگه برای گرفتن جواب بیاید...
با بابا اومدیم بیرون ...یک هفته گذشت و رفتیم برای گرفتن جواب ... نامه را داخل یک پاکت نامه گذاشته بودنند و دادند بهمون که ببریم اداره گذرنامه ...
ازش پرسیدم چی شد آقا بلاخره فهمیدید مجرم کیه ؟
جواب داد من نمی دونم خانوم ...فقط این نامه را ببرید گذرنامه ...اونها بهتون می گند...
با اینکه از خودم مطمئن بودم ولی وقتی اینطوری گفت یک لحظه شک کردم ...
توی اداره گذرنامه نامه را که باز کردنند، گفتند شما مشکلی نداری و می توانید برای دریافت گذرنامه جدید اقدام کنید.
نامه را نگاه کردم نوشته بود که گذرنامه متعلق به خودشون است و هیچ استفاده غیر قانونی هم از آن نشده و ....
اون روزها گذشت ولی خاطره تلخش هنوز تو ذهنمه...
بارون هم دیگه اونطوری نمی باره ...خیلی خیلی کم شده ...
سیب گذاشت وسط سفره . حالا همه چیز کامل شده بود. نگاهی به ساعت انداخت هنوز
نیم ساعتی مانده بود. ۳ تا بهار آمده بود و رفته بود ولی هنوز خبری از کریم نداشت.
حالا می دونست که به قول بی بی ؛ تقصیر خودش بود . چقدر اصرار کرده بود .چقدر جواب
نه شنیده بود.
- زن مگه آبادی خودمون چه عیبی داره که برم آواره شهر بشم؟
پسر کدخدا ؛ زن نداشت ؛اولاد نداشت که رفت درس خواند. من کجا برم؟
مردم آبادی چی می گن ؟نمی گن کریم مرد نبود؛ غیرت نداشت . عیالشو تنها
گذاشت و رفت شهر.
ولی انگار؛ این چیزا رو نمی شنید؛ دلش می خواست کریم هم مثل پسر کدخدا ؛ معلم
آبادی بشه و باعث افتخار اون.
چقدر بی بی تو گوشش خوانده بود : دختر از خر شیطون بیا پائین ! شهر وفا نداره ؛
مردت اسیر خودش می کنه !!
ولی بازم نخواسته بود که بشنوه.
- گلزار ! کجائی ؟ پاشو؛ مادر؛ بچه داره گریه می کنه ؛پاشو ببین چی میخواد . پاشو.
مادر که؛ دیگه اون هیچ وقت بر نمی گرده . پاشو دیگه اینقدر غصه نخور !
ستاره را بغل کرد . به این فکر کرد که عاقبت این بچه چی میشه؟ در رو باز کرد.
خشکش زد. باورش نمی شد ! نگاهش خیره موند روی اون کفش های مردانه و اون
چادر سیاه !
چشمای اشک آلودش تو نگاه اون گره خورد.
پاشو گذاشت لای در و به دنبال خودش چادر سیاه کشید تو خونه !
نه! باورش نمی شد. دلش می خواست که یک خیال باشه ! نگاش چرخوند تو خونه
تا یکبار دیگه ببینه!
حالا مردم آبادی چی می گفتن؟ بازم می گفتن که کریم مرد نیست ؛غیرت نداره ....
حالا دیگه اشکاش لابلای کاشی های سبز جلوی در؛ محو می شدند. یاد حرف بی بی
افتاد که میگفت : شهر وفا نداره ! مردت اسیر خودش می کنه !!
در را باز میکنم . دوباره تو را می بینم که روی صندلی چوبی کنار درخت مو نشسته ای !
مگر دیروز به پاهایت نیفتادم که از اینجا بری و مرا در این دنیای کثیف به امید واهی رها
سازی !
باورکن من لایق این نیستم که هنوز نگرانم باشی و بهم سر بزنی !
چشمانم را می بندم و دوباره می گشایم ! نه مگر می شود تو باشی ؟! آنهم بعد از
گذشت دو سال ؟!
انگار اشکهایت از لابه لای پلکهای من می اومدند و می رفتن تو تا رو پود اون کتاب حافظی
که دستت بود !
خوب یادمه !
اخم نکن و ناراحت نشو ! ولی دلم می خواهد برای یک بار هم که شده برگردی.
آره برگرد رهای من حتی برای یک لحظه!
برگرد تا ببینی که عوض شدم . برگرد تا ......
شبها گوشامُ با اون شال سبزی که به یادگار؛جا گذاشتی برام ؛ می بندم تا شاید
طنین صداتُ نشنوم ولی بازم مثل یک سایه همه جا دنبالمه!
صداتُ با خودت ببر !
همان صدایی که آخرین لحظه برام خوند:
چون نهادی دل به مهر دیگران ما امید از وصل تو برداشتیم
و بعد تو هیاهوی این دنیای وارونه برای همیشه گم شد !
اون با خودت ببر و نذار که بیشتر از این تار و پود وجودمُ از بین ببره !
...................
مثل همیشه ! در و پنجره ها را می بندم تا شاید یاد و خاطره تو همانجا پشت در بمونه!
بر می گردم به درون اتاق . ولی باز اون چشمهای مهربونت از توی اون قاب عکس سیاه
ذل زدند بهم !
انگار که اصلا هیچیک از حرفای منو نشنیدی!!
سلام دوستان عزیز
طی چند روز گذشته بعضی از شماها برای من ایمیل فرستادید و یا در بخش نظرات از من در مورد شرایط تحصیل در هند و رشته های مختلف و هزینه ها سوالاتی پرسیدید.
امروز که داشتم جواب ایمیل یکی از شما عزیزان را می دادم .به ذهنم رسید که آدرس سایتی که الان اکثر بچه های ایران از این طریق برای تحصیل به اینجا می آیند را در قسمت لینک ها بگذارم تا شاید پاسخگوی تمام سوالات شما عزیزان باشد.
به نظرم این سایت(تحصیل در هندوستان http://www.hendostan.com)، سایت کاملی است که تمام اطلاعات را در خودش جای داده ،خیلی خیلی بیشتر از دانسته های من !
پس لطفا اگر سوالی در این زمینه دارید.ابتدا به این سایت مراجعه کنید و اگر پاسخ خود را پیدا نکردید بیایید اینجا و از من بپرسید ...
ممنونم .شاد باشید
از خیابون MG road که رد بشی ،یک صحنه غم انگیز ، چشمت خیره می کنه !
چندین مرد بی دست و پا که روی یک تخته ای که زیرش چرخ داره نشستند ... و چشم به رهگذران دوختند که پولی هر چند ناچیز را به آنها تقدیم کنند، اوایل فکر می کردم که این نقص عضو مادرزادی است ولی بعدها دوستان هندی ام گفتند که بعضی از خانواده ها که در فقر کامل به سر می برند دست و پای فرزندانشون را از همان ابتدای کودکی می برند چون بر این باورند که اینها در بدبختی و فقر به دنیا آمده اند و بایددر بدبختی و فقر هم از دنیا بروند.نمی دونم این خانواده ها بر اساس کدوم قانون حمایت از بشر این کار را می کنند؟
متاسفانه اینجا فاصله طبقاتی در حد وسیع به چشم می خورد .آنهایی که از وضع مالی خوبی برخوردارند شدیدا در پول غوطه ورند و آنهایی که زیر خط فقر زندگی می کنند واقعا یک ستاره هم توی آسمون ندارند و شب و روز قوطی های حلبی و پیاده رو ها میزبان آنهاست ! ولی بخش عجیب زندگی آنها ، شادی ناپایانشون و قناعت پاکشون است ...آنها حتی ذره ای فکر دزدی را در ذهن خود نمی پرورانند و هیچ چشم داشتی به اموال دیگری ندارند !
واقعا نمی دونم اگر این جمعیت و این درصد فقر در ایران بود چه اتفاقی می افتاد و آمار جرائم به کجا می رسید !؟